تبليغاتX

Home Email Archive My previous blog
زمانی برای عاشقی


زندگی با خاطره ی چشمانی ، دستان معصومی ، لبهای نیمه باز از جوانی.
اکنون که چند روزی از سر آمدن مدت مقرر می گذرد نمی دانم چگونه تحمل کرده ام این عذاب دمادم را.
تمام مدت ، تمام این رنج مرتب را به تو اندیشیدم .
هر چند در ذهنم تصویرت کدر شده بود اما هنوز می توانستم نفوذ برق نگاهت را در قلبم حس کنم.
آخ ... چه شیرین می خراشد احساسم را. روحم را . و جای دستان تو خالی است برای التیام بخشیدن به زخم های درونم .
بعد از مدتها اکنون با لرزش دستانی که نمایانگر قلبم است می توانم چند خطی بنویسم .
سیگار... دود سیگار را دوست داشتم . چرا که برای لحظه ای دنیا را جلوی چشمانم می پوشاند .
اکنون باد را دوست دارم که برای هیمشه هر چه مه است را از جلوی چشمانم کنار می زند . تا بتوانم پشت همه ی ناگواری ها تو را ببینم.
رنج ها کمین کرده اند منتظر رسیدن من . می دانند من سالهاست دل به دریا زده ام . میروم میان دردها ، رنج ها ، عذاب ها . و عبور می کنم . زخمی . خسته . تنها.
و اکنون با یقین از تنهایی خویش ، خیالم را آسوده می کنم به این دل خوشی که دیگر تنها نیستم .هر چند من یقین دارم که تنهایی با من زاده شده .
حتی اگر پس از سه سال مطمئن باشم که صمیمی ترین چشمان عالم در من می نگرند .
حتی اگر بدانم که خودی ترین دستان عالم تکیه گاه من است.
حتی اگر بدانی که چقدر ، که چقدر به تو نیاز دارم چون دوستت دارم .

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1385 ساعت 19:13 توسط دریا موسوی(prometheus) |
نیستی آزاد در ایران ویران ای قلم

هر کجا که سری می زنیم تارنگاری ، خطی ، جمله ای می بینیم که از سر بیکاری یا ادب و کرامت نگاشته شده است.
عده ای گمان می کنند که حرفها برای گفتن دارند و وظیفه ی خطیر گفتن آنها بر عهده ی آنان است و گروهی دیگر در این اندیشه که چه حرفها زده شده و آنان نخوانده اند و از قافله ی تمدن دور مانده اند .
در این میان از حسب حال نویسان تا آنان که از درد اجتماع می نویسند همه زمانی به خود می آیند و می بینند که هیچ کس نیست که بشنود و بفهمد آنان چه می گویند . تنها دیواری دور خود کشیده اند و هیچ دری برای ان نگذاشته اند که دست کم خود بتوانند از آن خارج شوند چه رسد به آنکه کسی داخل گردد !!
اینجا انقدر مجازی است که هیچ حرفی برای شنیدن باقی نماند . اینجا همان ناکجایی است که نه تنها کسی در آن برای ادراک نیامده بلکه گوش شنوایی نیز نیست .
اکنون پی به ارزش سخن بزرگ فیلسوف زمانه _ نیچه _ می برم که می گوید :
" آنگاه که همه خواندن توانند نه تنها نوشتن بلکه اندیشه نیز تباه می گردد"
آری همه می آیند که آمده باشند . می نویسند که نوشته باشند و می خوانند که خوانده باشند و می روند که بروند .
یکی حزب باد است و بر باد می نویسد و دیگری در پی نان است و برای نان می نویسد . و ای داد بر قلمی که در کار خویش مانده است که دست چه بی خردانی افتاده است .
این قلم که خداوند سزاوارتر از آن برای سوگند یاد کردن نیافته است ببین چگونه دستاویز "حیوانان ناطق "شده است .
ای بیچاره این قلم که شده است ابزار ما و نان ما !!

غلغلی انداختی در شهر تهران ای قلم     
                                         خوش حمایت می کنی از شرع قرآن ای قلم
گشت از برق تو ظاهر نور ایمان ای قلم 
                                          مشکلات خلق گردد از تو آسان ای قلم

                         نیستی آزاد در ایران ویران ای قلم

ای قلم تا می توانی در قلمدان صبر کن    
                                          یوسف آسا سالها در کنج زندان صبر کن

همچو یعقوب حزین در بیت الاحزان صبر کن 
                                               کور شو بیرون نیا از شهر کنعان ای قلم

                         نیستی آزاد در ایران ویران ای قلم

ای قلم پنداشتی هنگامه ی دانشوری است  
                                      دوره ی علم آمده ، هر کس به عرفان مشتری است

تو نفهمیدی که اوضاع جهان خر تو خری است
                                           خر همان است و عوض گردیده پالان ای قلم

                         نیستی آزاد در ایران ویران ای قلم

ایها الشاعر تو هم از شعر گفتن لال باش   
                                           شعر یعنی چه ، برو حمال شو ، رمال باش

چشم بندی کن میان معرکه نقال باش  
                                         حقه بازی کن تو هم مانند رندان ای قلم

                        نیستی آزاد در ایران ویران ای قلم *

دریا موسوی

------------------------------------------

*شعر از اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال)

لينك مطلب | نوشته شده در هفدهم فروردین 1385 ساعت 18:20 توسط دریا موسوی(prometheus) |
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم
ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم             تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم

تو را ای کهن پیرِ جاوید برنا                     تو را دوست دارم اگر دوست دارم

تو را ای گرانمایه دیرینه ایران                  تو را ای گرامی گهر دوست دارم

هنر وار اندیشه ات رخشد و من               هم اندیشه ات هم هنر دوست دارم

هم اُرمَزد و هم ایزدانت پرستم              هم آن فره و فَروَهَر دوست دارم

گرانمایه زردشت را من فزونتر                  زهم پیر و پیغلمبر دوست دارم

سه نیکش بهین رهنمای جهانست         مفیدی چنین مختصر دوست دارم

ابر مرد ایرانی راهبر بود                           من ایرانی راهبر دوست دارم

فری مزدک آن هوش جاوید اعصار             که ش از هر نگاه و نشر دوست دارم

ستایش کنان مانی ارجمندت                  چو نقاش و پیغامور دوست دارم

ز فردوسی آن کاخِ افسانه کافراخت          در آفاقِ فخر و ظفر دوست دارم

ز خیام خشم  خروشی که جاوید              کند در دل و جان اثر دوست دارم

ز عطار آن سوز و سودای پر درد                که انگیزد از جان شرر دوست دارد

ز سعدی و از حافظ و از نظامی               همه شور و شعر و شرر دوست دارم

تو در اوج بودی به معنا و صورت                   من آن اوجِ قدر و خطر دوست دارم

دگر باره بر شور بر شو به اوجِ معانی            که ت این تازه رنگ و صور دوست دارم

نه شرقی نه غربی نه تازی شدن را          برای تو ای بوم و بر دوست دارم

جهان تا جهان است پیروز باشی                 برومند و بیدار و بهروز باشی

مهدی اخوان ثالث

خبر نام گذاری سال ۲۰۰۶ به نام کوروش کبیر را اینجا بخوانید  

لينك مطلب | نوشته شده در شانزدهم فروردین 1385 ساعت 13:34 توسط دریا موسوی(prometheus) |
آغازی دیگر
خداوندگارا
ترسم از این است که نمانم در سلوک راهت
و بمانم در راه ، نرسیده به بارگاهت
با پشت خمیده از بار گناهانم
چگونه تمنا کنم بخششی از برای اعمالم
شامگاهان که پیشانی به خاک گذارم و دستان را به بارگاهت پرواز دهم
چگونه بخواهم یاری کنی مرا که امانت سپرده ات را قدر بدانم
تو را حق می خوانم و به ناحق روا می دارم
آنچه بر خلق میکنم و آنچه بر من می کنند ، را می دانم
بامدادان که با نامت خیزانم
حیران که چگونه خویش را سالک راهت بخوانم
چون آفتاب می رسد به میان آسمانت 
کفشها از پای در آورم که یادآورم سنگینی بار الطافت
و چون گرانی این بار رادر توان نباشد ، زانوان به زمینت بگذارم
و باز سجده کنم به درگاهت
که حیرانم از ناتوانی خویش و قدرت بی انتهایت

***

من پی تو بوده ام و نگاشته ام و اندیشیده ام در این میان و نجسته ام هیچ ، مگر خویش را
بامدادان با نامت از بستر بر خیزیده ام و شامگاهان با یادت به مرگی نا پخته رسیده ام
سخن ها نگفته ام و خط ها ننوشته ام و فکر ها فرو خورده ام تا نستانند آنچه را جسته ام
خیره به دریا و آسمان مانده ام و حسرت غرقه شدن و پرواز کردن را به گور جسم برده ام
دل ها  باخته ام و جانها داده ام و در شوق دیدارت روزها سوزانده ام و دریغ .....
دریغ از آن که هیچ نیاندوخته ام جز غم نا چیزیم
کنون در فرهنگ بی فرهنگی خویش مانده ام و لخت و عریان به جامه های این قوم می اندیشم
کنون مست تر از پیش تو را می خوانم و دیوانه تر از پیش خاموش می گردم
این بنده ی ناچیزت در پی چیزی است که زمانی است آن را به تاراج برده اند و پس نخواهند آورد....
ای دریغ از این چپاولگران سخت کوش
و صد افسوس از بی فرهنگان بی خرد

***

این وبلاگ بازمانده ای است از دست نوشته های پیشین من که در این مکان می نگاشته ام . اما برای آنکه همواره باید تحولی ایجاد کرد من تمام گذشته را پاک کردم و زین پس از نو خواهم نوشت . با آینده ای دیگر .

لينك مطلب | نوشته شده در هفتم فروردین 1385 ساعت 1:56 توسط دریا موسوی(prometheus) |