تبليغاتX

Home Email Archive My previous blog
هی ... با مرگ می آیی

کسی نیست
من سیگار می کشم و در انتظار مبهم کسی نشسته ام
و گه گاه فکر می کنم
این انتظار برای چیست؟

طنین حزن انگیز زندگی گوشم را می نوازد
من با آن می رقصم
می گریم
ترنم موزون غم ، زندگی می سازد

سخت واستوار و سرد
قدم می گذارم بر سنگ فرش کوچه های تنهایی
احساس می کنم چیزی در من بیزار است از زیبایی
در من صدا می زند یک مرد
با ید تحمل کرد
باید تحمل کرد.

دریا

 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و سوم تیر 1385 ساعت 20:30 توسط دریا موسوی(prometheus) |
درون تکانی

این آخری ها فقط آرزو می کنم ای کاش می شد من می رفتم جایی دور و تنها زندگی می کردم.

نه کسی نه آشنایی نه دوستی و رفیقی و نه همدم و هم نفسی.

هر روز که می گذرد آرزوهایم کوچکتر و شخصی تر می شوند.

هر روز که می گذرد هدف هایم و آرزوهایم انفرادی تر می شود.

دیگر به هیچ کس نیازی ندارم . و نمی خواهم داشته باشم.

مدت زیادی است دلم برای هیچ کس تنگ نشده است. برای هیچ کس دل نسوزانده ام.

با هیچ کس درد دل نکرده ام. برای هیچ کس اشک نریخته ام . هیچ کس را محرم نمی دانم.

اصلا انگار کسی نیست. اینها که اطراف من وول می خورند با من فرق دارند.

یا من آدم نیستم یا آنان. هر چه هست آنها شبیه به هم اند و با من متفاوت.

دوست داشم خانه ای داشتم در قله ی یک کوه بلند که هیچ کس به بلندای آن نتواند بیاید و دستش به من نرسد.

امروز تمام شکستنی های درونم را شکستم. هر چه بود ریختم بیرون. تمام آشغال های قدیمی را که در گوشه و کنار قلبم مانده بود ،  تمام گرد و خاک خاطرات گذشته را از خوب و بد،  پاک کردم. هر چه کاغذ و نوشته و دست خط داشتم از خودم و دیگران ریختم در آتش شومینه. خلاصه که الان فقط یک خانه ی خالی مانده که دیوارهایش از سنگ است و در آن آتش شومینه هنوز گرم و سوزان است. و دارد تمام هیزم های گذشته را می سوزاند. . آنقدر می سوزد تا تمام شود. خاکستر شود. و آن وقت من می نویسم:

" زیر خاکستر ذهنم باقی است   آتشی سرکش و سوزنده هنوز"

 

دریا

 

لينك مطلب | نوشته شده در شانزدهم تیر 1385 ساعت 21:38 توسط دریا موسوی(prometheus) |
من - خودم و خویشتنم

گفتم دیگر حرفی نخواهم نگاشت . بس که اندک اند ناگفته ها و بسیارند نشنفته ها!
اندک اندک دیدم "حرفهای دلم" به "درد های دلم" تبدیل شده است.
هی دریغ… درد هم که گفتن ندارد . نوشتن ندارد. باید تحمل کرد و سر به مهر نگاه داشت.
مدتی است حس می کنم در روح فلسفه ام و در روح اجتماعی ام شکاف عمیقی ایجاد شده است
دلم کتاب فلسفه می خواهد . دلم کتاب جامعه می خواهد.
دلم عجیب چیزی می خواهد . کاغد . خودکار … آه نمی دانم
من باید در تنهایی خویش حروف "درد " را هجی کنم
یا شاید باید در درد های درونم " تنهایی " را هجی کنم.
من باید ….
من باید بروم
من باید با_ خودم و خویشتنم _  از اینجا برویم رو به سوی نمی دانم کجا!!

 

دریا

لينك مطلب | نوشته شده در پانزدهم تیر 1385 ساعت 12:46 توسط دریا موسوی(prometheus) |