
|
از خود گریزانم
به من بگو در ابتدای کدام واژه بایستم
و با کدام تبسم برسم به انتهای تنفرهای نهفته ام
به من نشان بده کجاست شراب سکر آور هستی؟
و کدام پیاله زهر مار زندگی را در گلویم ریخت؟
دستم را بگیر و مرا ببر به آن سوی آبهای روان
و چشمانم را باز کن رو به سرزمین نا شناخته ها
مرا باز گردان به لحظه ای که گذشت
هدیه کن به من تمام نا گفته هایت را
بیا و بگیر از من این ترس دمادم را
بیا و به من ببخش دل گرمی زنده بودن را
مرا ببوس و آشتی کن با لبهای نیمه بازم
مرا ببخش و در آغوش گیر پیکر نیمه جانم
من از خود گریزانم
تو شعر های مرا بخوان
تو مرا در یاب
تو مرا بخواه
تو با من باش
دریا
مدتی است دستم به قلم نمی رود
دلم برای غم های نمناکم تنگ شده است
من خواب دیده بودم . خواب یک اسب مست را
من آن شب شراب خورده بودم. از خود بی خود شدم و بی خود بودن هایم را گریستم
گریستم و دم نزدم و خاموش به انتهای جاده ی تاریک تنهایی نگریستم
من هنوز به آنجا خیره ام
هنوز مستم و می گریم و خرابم
و صبر کرده ام . یک عمر صبر کرده ام . این پیشه ی من است
باید صبور بود و تحمل کرد
من دوری اسب مستم را تحمل می کنم وتنهایی هایم را با هیچ کس قسمت نمی کنم
چیزی در من است که هرگز به کسی نگفته ام
چیزی در من است که می خواهد سر باز کند
پس از آن همه زیر باران خوابیدن ها
و عریان در خواب با اسب عشق بازی کردن ها
هرگز نتوانستم بگویم که من می خواهم ....
دریا