تبليغاتX

Home Email Archive My previous blog
بیا می خواهم بمیرم

دیروز نَم نَمک کوچه های محله مان بارانی شد

و من یکباره به یاد تو افتادم

یاد آن روز که عریان زیر باران خوابیده بودم

تو می گفتی به یاد تو زیر آب گرم بنشینم

و من به یاد تو زیر باران می گریستم

یادت هست؟

آه ... آری اسب مست

به کوچه زدم

به تاریکی مه گرفته ی خیابان

آه از این مه غلیظ و سپید که در تمام زندگی ام موج می زند

تا به حال دیوانه تر از من دیده ای؟

می دانی دلم لک زده تا برایم شعر بخوانی؟

آخرین بار من گریستم و تو خندیدی

و من منتظرم

و من دارم میمیرم

جدی نگیر

دروغ می گویم

من مدتهاست مرده ام

آخرین ذره ی جانم برای دیدن تو باقی است

تمام ذره ذره ها را از من بگیر

می خواهم تمام شود این زجر مکرر

که هر روز می سوزم و بر زخمم پوست می آید

تا تمام نشوم

و تا آخرین لحظه زجرت را تحمل کنم

بیا و آخرین لحظه شو برای این آتش عشقت

عشق و عاشقی پیشکشت

نجاتم بده از سراب تو را دیدن

 

دریا

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1385 ساعت 17:55 توسط دریا موسوی(prometheus) |