
|
مرا به تخت ببند می خواهم ترکت کنم!!
می دانی، دست و دلم می لرزد وقتی اینگونه رو برویم می نشینی و از حادثه ی فجیع میانمان حرف می زنی.
نگاهم را از نگاهت می دزدم که مبادا بخوانی از عمق وجودم، که من چقدر تنهایم.
و تنهایی با من خو کرده است آنچنان که دیگر حتی توان تحمل تو را ندارم.
با تو در تاریکی شب ها خوابیدم،تنهای تنها.
سیگار کشیدم 
شراب خوردم
مست شدم،مستی دیگرم را از یاد بردم.
به راه افتادم.
حالا به جایی رسیده ام که اگر روبرویم بنشینی و در چشمان سیاهم خیره شوی، هیچ چیز نمی یابی مگر زنی میخواره و مست که پای تک تک صفحات سیاه گذشته اش قی می کند خاطرات خاکستری آن روزها را.
بعد از تو اگر با هر مردی بخوابم، هرگز طعم سکرآور قلب چنگال خورده ی اسب مست را از یاد نخواهم برد.
درنگ نکن! پیاله را پر کن تا شوم از تهی سرشار.
گونه هایم با شراب لبهایی سرخ شده است که هیچ گاه از آن من نبوده اند.
بیا و بنشین روبروی این مبتلای جواب شده.
نگاه کن که چطور قدم می زنم و سیگار می کشم و فوت می کنم و فکر می کنم!!
دلم قرار نمی گیرد.
باید انگشت بیاندازم بیخ حلقم وعُق بزنم پای سنگ قبرم.
کاش آنچه در فکر و قلبم بود را می توانستم بالا بیاورم.
بیا و بنشین روبروی من،می خواهم خود را اعدام کنم. با طنابی که تو گره اش را محکم کردی و به گردنم آویختی.
دیگر از هر چه کتاب و کاغذ است بیزارم.که هر چه گشتم نفهمیدم تو را لای کدام کتاب گم کرده ام!
یا چه می دانم.لای کدام کتاب پیدا کرده ام!
مرا بین صفحات اول و آخر زندگی ام خشک کردی و حالا به دیوار میخ کوبم کرده ای.
تماشا کن. ببین چقدر جالب است.
هر که می بیند خیال می کند که من روزی عاشقت بوده ام و حال در غم هجرانت به این روز افتاده ام.
اما بگذار بگویم که من هیچ چیز نبوده ام،هیچ کس نبوده ام.
من یک مالیخولیایی دیگر بودم مثل همه، که به توهم تو را داشتن مبتلا شدم و غم نبودنت یک غده ی بدخیم در دلم کاشت که مرا به سرطان تنهایی کُشت.!!
خنده ام می گیرد از اینکه تو خیال می کردی من خود را کشته ام.
من اعدام شدم به جرم داشتن که نه،خواستن یک هم درد، و به دست تو که عذاب مجسم بودی و در عین حال آرامش ابدی.
چطور برایم هم "درد" شدی و هم "هم درد" و هم "درمان"؟! نمی دانم.
حالا دیگر نیا. دیگر روبرویم ننشین. دیگر نگاهم نکن.
چیزی از من نمانده نازنین.
تکه تکه های خردشده از تنهایی ام را از گوشه و کنار خیابانهایی که در آنها به دنبالت گشته ام،جمع کن و ببر در دورترین تپه ی دنیا،ان بالا پشت آسمان مه آلود آن نواحی بسوزان به آتش حسرت و خاکسترم را بر سر مردم سرشار از زندگی بریز.
بسوزانم . می خواهم از صفحه ی روزگار محو شوم.
دریا