
|
در خلسه ای که فرو رفته ام
بالا می آورم موسیقی موزون حقیقت را
با تو می رقصم
قدم به قدم
دوش به دوش
نفس به نفس
دلم اما جای دیگر است
صدای شیون می آید
صدای هرزه ی آه و ناله های یک هم آغوشی کثیف
دستم را دور گردنت محکم می کنم
گیلاس ها بالا می رود
به سلامتی تمام روسپی های شهرمان
ساقی شراب ها را بالا می آورد
حواسم اما جای دیگر است
دریا
کار از کار گذشته فرمانده.
هر چه خود را رنگ می کنم کمتر به چشمت می آیم.
هر چه بیشتر برایت می جنگم کمتر بدستت می آورم.
دیگر سیم خاردار عادتم شده است.
جنگجو حادثه را می فهمد.
چاه و چاله ندارد! در هر کدام بیافتد راه نجاتی می یابد.

پادشاه سرزمین واژه ها!
تمام مدال های شجاعتم را به چهار میخ کشیده ام.
خودم اما هنوز کم نیاورده ام.
تازگی ها وقتی پوتین هایم را تمیز می کنم .
فکر می کنم که شاید تو حتی ارزش این همه جنگیدن را نداشته باشی!!
شیپور ها که به صدا در می آیند.
من اولین نفر در صف سربازهای فدایی ات هستم.
و تو از دور سرمست از جلوه ی قدرت خویشی.
دریا
ارزانی ات
چه تفاوتی هست
میان زنانگی ام و باکِرِگی ام
وقتی دوست نمی داریَم
چه فرقی می کند
بازی کنی با روحم
یا جسمم
یا فکرم
وقتی هرزه می انگاریَم
چشمهایم خیره اند به دستانت
لب هایم دوخته اند به لب هایت
قلبم اما
خالی می شود از هر بوسه ات
و پر می شود از شک و تردید
از من تا تو فاصله یک بوسه
از تو تا من شهوت بر افروخته
سراپایم را به آتش می کشی
پر ام از هیجان و تب
تو اما ساکت و سرد
میدانم که می خواهی بپرسی
دیشب در بستر کدام مرد خوابیده بوده ای؟!
گاه گاهی
خنده ام می گیرد
از حماقتت
هرگز نفهمیدی
چقدر دوست می دارمت
دریا
چه تفاوتی دارد! !
من ام که در تو می جوشم
رگ هایت را متورم می سازم
خون را در شقیقه ات جریان می بخشم
این منم که مثل مومی در دستان تو ام
می آیی و می روی در من
می آیم و می روم در تو
می مانیم هر دو
در جایی میان انگشت های لزج و به هم چسبیده ات
بگذار سر تا پا ببینمت
این زیبایی آفرینش را
عریانی بی حد مرز را
قلبم از جا کنده می شود
وقتی
با زبان بی زبانی
روح خسته ام را
گاز می گیری
می خواهم جای دندانهایت تا ابد روی احساسم بماند
سر انگشتانت راز زندگی را در من فرو می ریزد
بگذار بپیچم در میانی ترین نقطه ی روحت
ویران شدم
این منم که به هیجان وا می دارمت
و آرامت می کنم
آرام چیزی در گوشت پچ پچ می کنم:
آری
دوستت دارم
اما چه تفاوتی دارد!!