تبليغاتX

Home Email Archive My previous blog
والس شبانه

در خلسه ای که فرو رفته ام
بالا می آورم موسیقی موزون حقیقت را
با تو می رقصم
قدم به قدم
دوش به دوش
نفس به نفس

دلم اما جای دیگر است

صدای شیون می آید
صدای هرزه ی آه و ناله های یک هم آغوشی کثیف
دستم را دور گردنت محکم می کنم
گیلاس ها بالا می رود
به سلامتی تمام روسپی های شهرمان
ساقی شراب ها را بالا می آورد

حواسم اما جای دیگر است

سیگار لای انگشتم
دود می شود ومی رود به چشم خودم
پیاله در دستم
مستی و خرابی اش مال خودم
لاس زدن های مستانه ات را
هرزه بازی های ماهرانه ات را
به تماشا نشسته ام

فکرم اما جای دیگر است

چقدر دنیا کوچک است
هم خوابه هایمان را با هم عوض کرده ایم
به امروزمان می خندیم
به دیروزمان می گرییم
                            
ومن
سیگار را خاموش کرده ام
شراب را یک نفس بالا می برم
به کوچه می زنم
در خانه کسی منتظر است
شاید

جایم اما جایی دیگر است
 

 دریا

 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 15:30 توسط دریا موسوی(prometheus) |
یکی از همین پست نشده ها

کار از کار گذشته فرمانده.
هر چه خود را رنگ می کنم کمتر به چشمت می آیم.
هر چه بیشتر برایت می جنگم کمتر بدستت می آورم.
دیگر سیم خاردار عادتم شده است.
جنگجو حادثه را می فهمد.
چاه و چاله ندارد! در هر کدام بیافتد راه نجاتی می یابد.
                                          


پادشاه سرزمین واژه ها!
تمام مدال های شجاعتم را به چهار میخ کشیده ام.
خودم اما هنوز کم نیاورده ام.
تازگی ها وقتی پوتین هایم را تمیز می کنم .
فکر می کنم که شاید تو حتی ارزش این همه جنگیدن را نداشته باشی!!
شیپور ها که به صدا در می آیند.
من اولین نفر در صف سربازهای فدایی ات هستم.
و تو از دور سرمست از جلوه ی قدرت خویشی.

دریا

 


لينك مطلب | نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 20:53 توسط دریا موسوی(prometheus) |
پست نشده ی نمی دانم چندم!!
به پایت ریخته ام نجابتم را
در اغوش تو
در بسترت
جا گذاشته ام
بکارتم را

ارزانی ات
چه تفاوتی هست
میان زنانگی ام و باکِرِگی ام
وقتی دوست نمی داریَم

چه فرقی می کند
بازی کنی با روحم
یا جسمم
یا فکرم
وقتی هرزه می انگاریَم

چشمهایم خیره اند به دستانت
لب هایم دوخته اند به لب هایت
قلبم اما
خالی می شود از هر بوسه ات
و پر می شود از شک و تردید

از من تا تو فاصله یک بوسه
از تو تا من شهوت بر افروخته

سراپایم را به آتش می کشی
پر ام از هیجان و تب
تو اما ساکت و سرد
میدانم که می خواهی بپرسی
دیشب در بستر کدام مرد خوابیده بوده ای؟!

گاه گاهی
خنده ام می گیرد
از حماقتت
هرگز نفهمیدی
چقدر دوست می دارمت

دریا

لينك مطلب | نوشته شده در هفدهم اسفند 1385 ساعت 16:7 توسط دریا موسوی(prometheus) |
در تو می جوشم
کنار تو درمانده تر از همیشه ام
در بسترت آرمیده ام
میان بازوان مردانه ات
به خلسه فرو می روم
روی پوستت دست می کشم و می دانم دوست نمی داریـَم
اما من درآغوشت جان می دهم از هیجان و تب
سینه ام بالا و پایین می رود
و تو محکم تر دستهایت را میان کمرم حلقه می کنی
می دانم به چه فکر می کنی
آری شاید این همان روسپی است که دیشب با او خوابیده بوده ای
یا شاید شبیه به اوست
این زنان هرزه پُر اند از شهوت با تو بودن
و هر شب مردان گناه کار آنها را از دهان قی می کنند
و دهانشان را به تسبیحات الهی تبرک می دهند


چه تفاوتی دارد!   !
من ام که در تو می جوشم
رگ هایت را متورم می سازم
خون را در شقیقه ات جریان می بخشم
این منم که مثل مومی در دستان تو ام
می آیی و می روی در من
می آیم و می روم در تو
می مانیم هر دو
در جایی میان انگشت های لزج و به هم چسبیده ات
بگذار سر تا پا ببینمت
این زیبایی آفرینش را
عریانی بی حد مرز را
قلبم از جا کنده می شود
وقتی
با زبان بی زبانی
روح خسته ام را
گاز می گیری
می خواهم جای دندانهایت تا ابد روی احساسم بماند
سر انگشتانت راز زندگی را در من فرو می ریزد
بگذار بپیچم در میانی ترین نقطه ی روحت
ویران شدم                                           
این منم که به هیجان وا می دارمت
و آرامت می کنم
آرام چیزی در گوشت پچ پچ می کنم:
آری
دوستت دارم
اما چه تفاوتی دارد!!

لينك مطلب | نوشته شده در پنجم اسفند 1385 ساعت 22:6 توسط دریا موسوی(prometheus) |