
|

پدرم می گوید:"یاسین" بلاها را دور می کند
اما گمان کنم به گوش خر می خواند
خدای او گوشش بده کار نیست
نه می داند چه کند و نه می پرسد
او قرآن ختم می کند
من اشک می ریزم
او نماز شب می خواند
من به فکر زجر های مادرم
او تسبیح می چرخاند
بیچاره برادرم...
دریا