تبليغاتX

Home Email Archive My previous blog
ننگ نامه
 

مي خواهم تمام خداهاي درونم را

تمام پندارها و كردار هاي نيكم را

از دهان قي كنم

 پاي تك تك مناره هاي خوش نما

پاي اين قرآن و انجيل و اوستا

 

تف به تمام مقدسات

كه من را متنفر كرده

ننگ بر اين آيات

كه مرا اسير كرده

 نفرين بر تمام كائنات

كه خدايي را تسبيح كرده

 

صداي اذان

.

.

.

 

سگ پرستان!!

ارثيه ي پدريتان

گناه جاودان...

 

استران

تحمل كنيد بار امانت را

ابلهان

خموش نظاره كنيد قيامت را

مومنان

"استغفرالله"بگوييد كفرم را

 

 دریا

 
لينك مطلب | نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 22:55 توسط دریا موسوی(prometheus) |
جوابیه

اين پست خطاب به دوست گرانقدرم جناب کمال صادقی است. كه مرا مورد لطف و توجه خود قرار داده و پنجه فرسايي گرانقدري پيرامون "خط خطي هاي من" در پست اخيرشان نموده اند.متن پست را مي توانيد اینجا بخوانيد.

 

دوست من كمال

گمان مي كنم اين اولين باري است كه كسي نوشته هاي مرا آنقدر جدي خوانده است كه آنها را در خور يك نقد يا يك نظر جدي بداند. ويا حتي مرا لايق آن دانسته باشد كه پستي اختصاصي در نقد خط خطي هايم نوشته باشد.

اين موضوع حتما و حتما تا روزي كه من قلم فرسايي يا پنجه فرسايي كنم به ياد من خواهد ماند چرا كه مرا سرسخت تر و مصمم تر از پيش خواهد نمود.

اگر تا امروز اين وبلاگ را فقط يك خط خطي شخصي مي دانستم از امروز اين حقيقت برايم روشن شد كه افراد ديگري نيز در اين نوشتار با من همراه اند.

آن دو ويژگي كه در موردش صحبت نموده ايد حقيقتا شخصيت مرا شكل داده است و يا بهتر است بگويم شخصيت من، آن دو ويژگي را شكل داده است.

اسب ها سركش اند و آزاد.

اما در مورد صراحت، نمي دانم بايد سرافراز باشم از اينكه مرا با جلال مقايسه نموده ايد يا ...؟!

بگذريم.

مي دانيد؟عشق و به قول شما" آنتي عشق" فرقي نمي كند هر دو اش "درد" است. هر چند شايد نبود عشق يك درد باشد و بودنش هزار درد.

آري درست مي گوييد، اين خط خطي ها براي خوانندگانش اغلب سنگين است چرا كه آمار بازديدكنندگان و نظرات هيچ تناسبي با هم ندارند.اما مهم اين است كه من براي خوانده شدن نمي نويسم.

و اما قسمت جالب ماجرا!درست آن چيزي كه شما "نيمه ايراد" خوانديدش،ادبيات من است."ادبيات اروتيك"." ادبيات عرياني"." ادبيات زيبايي شناختي عرياني". يا به قول دوستي "اروتيك كثيف" !!

فكر مي كنم در اين دنيا هر چيزي را بايد با ديد عرياني نگاه كرد، در غير اين صورت تباه مي شود.زيبايي هايش ، ظرافتش،و حتي زشتي ها و كم كاستي هايش در عريان بودنش نمايان گر است.

حجاب ها و نقاب ها همه اسارتگاه هاي ما هستند.قيد و بند ها و بايد و نبايد هاي ما هستند.همه شان دست و پا گير زندگي است. بايد نا ديده گرفته شوند.

در انتها قدردان اين نكته بيني شما هستم كه مرا نويسنده خطاب نموده ايد و به اين نكته پي برده ايد كه من فقط مي نويسم و اين خط خطي ها لزوما مسائلي نيستند كه من آنها را خود شخصا يك به يك تجربه كرده باشم.و يا حقايق زندگي خصوصي ام باشد.

دوست من،هرگز اين گام نيك و بزرگي كه در راه آينده ي ادبي من برداشتيد را فراموش نخواهم كرد.(اگر كه تا آينده، ادبياتي باقي بماند)و ايمان دارم كه دوستاني چون شما مرا رهنمون خواند شد.

 

 با احترام فراوان، دريا موسوي

۷/ اردي بهشت

سپاهان(شهر يار)

لينك مطلب | نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 18:32 توسط دریا موسوی(prometheus) |
بازی مردگان

در زندان زندگي كه نه ! مردگي اي كه برايم ساخته اي

هر روز رفتنت را مي بينم

و هر شب ترس آمدنت را دارم

                         

صداي پاي جلاد گونه ات از پشت دركه مي آيد

ساعت چهار ضربه مي زند

وقت_شكنجه_رسيده_است.

و تو با دستهاي خالي

مرا به شكنجه گاهم مي خواني

در بستري نرم كه بدنم را تكه تكه مي كند

در اغوشي سرد كه روحم را مي سوزاند

تو يك "نكروفليا" هستي

جسد خواهي كه با مردگان عشق بازي مي كني

خيال مي كني ندانستم كه من مدتهاست مرده ام!

در خانه ي رويايي مان

ميان زنبق هاي دره

در خود پوسيده ام

و تو از مرده ام هم دست نمي كشي

ارگاسم حيواني ات در مرگ من است

از بي جان بودنم لذت مي بري

فردا كه دوباره رفتنت را ببينم

خرسندم

كه سهم تو از من تنها يك جسد است

بگو بدانم

مي تواني لحظه اي روحم را لمس كني؟!

 

دريا

لينك مطلب | نوشته شده در ششم اردیبهشت 1386 ساعت 11:21 توسط دریا موسوی(prometheus) |