
|
به فرمانده
بگذار اولین نگاه
بوسه ای باشد بر چشمانت
که گم شوم
در سیاهی هایش
که ازعمق نگاهت است
نه از رنگ چشمانت!
بگذار اولین دیدار
عریان ترین هم آغوشی باشد
میان دستهای مردانه
و آرزوهای زنا...
بگذار اولین که نه
آه...
آخرینت باشم
اینجا
گره خورده افکارم
قلبم آزاد است اما
بیا ببر دریا را
این بندها مزاحم اند
که کمی بیارامم
تو در ذهن مغشوش من
جمله ای خواهی ماند
کلماتی پس و پیش
زیر سنگینی این جوهر خیس
راز عریانی مکتوباتم
چه کسی خواهد خواند
(دارم.من.را. تو.دوس...)
بگذار آخرین کلام
پُر باشد از سکوت درد
تکیه کن به شانه های این زن
اینجا امن است عزیزکم
دریا
نه که گمان کنی از تنهایی به تنگ آمده ام
نه!
بی کسی خسته ام کرده
از ذهنم تا سر انگشتانم راهی نیست
درست مثل قلبم و قلب تو
با ماندنت درمانده ترم نکن
تو نیز از این زن تنها بگذر
از کنار من برو
سالهاست به دنبال تو
هر چه کتاب است خوانده ام
که مبادا جمله ی ناخوانده ی من باشی
حالا ببین به کجای جنون رسیده ام
پیدا گشته ای و می خواهم نباشی
ورق ورق زندگی ام
موشک های کاغذی است
که به سویت نشانه رفته ام
یک در میان
سیاه و سفید است
خاطرات از یاد رفته مان
مشتت گره خورده بود با فکرم
وقتی به دنبال نفتی کردن ملتم
می رفتیم
سرگردان
در خیابان
-------------
به نام قلم
به نام آت اشغالهای آب و گلم
به نام وطن
به نام اشک هایی که کرده ام کفن
قسم به شر به آب
به هر چه کرده من و تو را خراب
قسم به سر به دار
به اسیری که کرده از خدا فرار
قسم به ۱۳ امام
به حزب و توده ٬ راه نا تمام
قسم به روح شاه
به کوه های استوار روی کاه
قسم به گاز و برق و نفت
به آبرویی که از من و تو رفت
قسم به ریا و شرک
به دست های آلوده ٬ ذهن چرک
قسم به گند و شاش
وجب وجب روغن ماسیده روی آش
قسم به حکم انصراف
چپی که به راه راست خورده انحراف
قسم به ریشه٬ خاک
به عشق و خیانت به س کس پاک
قسم به عشق و جنون
درخت و دار به پایش سه قطره خون
دریا