این باکره های پرده نشین
می دانند
که خداوند
دیگر نمی خواهد
فرزندی بیش ازین
قداست
پیشکش مریم پیشگان
به زهراب جهنم
فروختم
شراب بهشت برین
برای آنکه خدا
مریم باکره را
به مادر مقدس
بدل کند
شاید از صدا افتاده
آلت جبرئیل
بکارت برای این قوم بنی اسرائیل
قصه ی دیرینه ی
صور است و اسرافیل
در دستان ما
نخود سیاه نجابت
او مانده در حکمت خدا
که تا کی انتظار قیامت
و قدمت آب خوردن ما از کوزه
می رسد به سال پانصد و چند عام الفیل
زن نیست یک سوراخ
در انتظار پُر شدن
و گوسفندی که
کمال و زوالش
می رسد به تیغ یک سلاخ
زنان پرده پرستانی هستند
که با پیوستن به یک چیز بلند
مثل ( آ )
به "زنا"
متبرک می شوند
دریا موسوی
امروز هم برای صدمین بار
به یادش آمد قلبم
خاطره ی خواب اولین دیدار
و من هنوز درگیر آن است
که بگوید
مرا کم ، ولی طولانی دوست بدار

گور پدر
gentle man های شهرمان
این پاها تو را
کاویده در تاریکترین گذر محله مان
آنقدر کفش ساییده
که ازپنجه رسیده است به زانوان
من که نه
اما فاصله کم آورده
ببین کوچه تمام می شود میانمان
مردم چه می فهمند
از لب های تو و انگشتان من
رازهای نهفته بر سر پس تان زن
برای ماندن تصویر در آینه
این زاویه خوبست ، دست نزن
ارزانی ات تمام دار و ندار این دختر
عینک و خودکار وُ
یک جفت چشم تر
لب های دوخته ته سیگار وُ
حرف های ننوشته در این دفتر
که بگویی بخنده :احوال سرکار وُ
من چه می خواهم آیا ؟ از این بهتر
خوانش شعر با صدای شاعر(دریا موسوی)
بر می گردم
منی که به تو سفر کرده ام
و بی تو
بر می گردم
صدای ساز دهنی کولی وارت
در گوشم
و حرف های دیوانه وارت
در ذهنم
تا به ابد تکرار می شود
نگاه مهربانت را
از چشمان این مبتلای جواب شده می دزدی
و من چشم از تو بر نمی دارم
(_به چی نگاه می کنی؟
_سکوت)
به تو نگاه می کنم
به تویی که در من ریشه دوانده است
چون رگ و پی
در پوست و استخوانم
آنجا که من بایستم
و بشکنم در چین موهایت
دستانم بی اختیار مرا
از پیچ و تابهای خرمایی اش
عبور می دهد
کاغذ و سیگار و چشمانم
نم کشیده است
و خودکار یک در میان
حرفهای نگفته ام را
سانسور می کند
اینجا
به تعداد نفس هایی که در آغوشت کشیده ام
نقطه چین می گذارم
و بر می گردم
به فلسفه ی زندگی مان
آه...با هم بودن و تنها ماندنمان
مسئله این است
سهم من از نشئه گری و حشیش بار زدن
تنها وحشتی است
که به یک چشم بر هم زدن
تو را از دست می دهد
و یافتنت شاید
سالها به درازا انجامد
حالا بغض و لقمه های شام آقا غلام
به حناق بدل می گردد
تو از معشوقه های دگرت حرف می زنی
و من تمام زنانگی ام را فرا می خوانم
تا حسادت در من شکل نگیرد
نمی گیرد...
لذت به تو اندیشیدن را
می توان تقسیم کرد
بین من و آنها،اما
دریغ می کنی
می بخشی و می ستانی
هر دم،پی در پی
کوچکترین دلخوشی هایم را
(_
می دانی دریا،دچار روزمرگی خواهیم شد!
_سکوت
_اگر دخترخوانده ام شوی از پنجره ای دیگر نگاه خواهم کرد
_مبهوت)
تو آن بریده نوری
که از باریکترین شکاف میان دیوار و پنجره
به خانه ام تابیده ای
خانه تاریک است
تاریکترش نکن فرمانده
این روزها
هر چه کار می کردم
پولش را
در پستوی خانه پنهان می کردم
تا به دیدارت بیایم
می دانی؟!
برای چشمانت زندگی می کنم
رو به دیوار نشسته ام
و دود سیگار را تا آستانه ی خفگی می بلعم
و بدون آنکه ذره ای چانه ام بلرزد
اشک می ریزم
(_
چرا گریه می کنی؟
_ندانم
_دلت گرفته؟
_نه)
ناله و شیون نمی کنم
فقط اشک می ریزم
گریه نمی کنم
من تحمل می کنم
این اشک ها قطره قطره تحمل است
که لبریز می چکد از کاسه ی صبرم
من کم نیاورده ام
من دوست دارم که با تو بخوابم
پی در پی
خود را به تو زنجیر کنم
(_
چرا مرا نمی بوسی؟
_نمی دانم)
در این هم آغوشی
شه وت نقطه ی افول است
و اوج گرایش من به چشمانت
از عشق نشات می گیرد
من معشوقه ی بی سر و سامانت
دیگر مثل گذشته ها
متفاوت راه نمی روم
نمی نشینم
نمی خوابم
عینک روشنفکری ام را
به چشم نمی زنم
من شعرهای خودم را هم
به یاد نمی سپارم
و هنوز شماره تلفن تو را
از بر نکرده ام
من معمول تر از هر کسی کتاب می خوانم
فیلم می بینم
موسیقی گوش می دهم
و برای چشمانت
سرسختانه زندگی می کنم
من در خانه ای معمولی
فکر های معمولی می کنم
و به نیچه و کافکا و هدایت
معمولی نگاه می کنم
من معمولی می نویسم؟؟
(
تو چرا از هیچ چیز تعریفی نداری؟)
و از هیچ چیزی تعریفی نمی کنم
معمولی با تو سک س می کنم
و معمولی خودکشی می کنم
من معشوقه ی معمولی ات
که تنها قادرم
متفاوت عشق بورزم
وفادار بمانم
دست از تو بر ندارم
و تو را
متفاوت از هر زنی
دوست بدارم
همین
...
خوانش شعر با صدای شاعر(دریا موسوی)