
|
از در که بیایی
تا زبان بگشایی
تازیانه ی زن زنی
یادگار نیچه را
پشت در بگذاری
من کنار دیواری
که از مرگ کوتاه تر است
به انتظارت مُرده ام
چه به موقع دیر آمدی!!!
به حاشیه ی زنده رود
راه می روم
و فکر می کنم
که تمام رود های جهان به دریا نمی ریزد
دوستت دارم
حرف تازه ای نبود
اما بر لبانت که جاری شد
زنده تر از رود
عریانم کرد
آه ای مخدر ذهن پریشانم
دستانت روی سینه ام که بلغزد
زنانگی ام را به هجوم تشویق می کند
ارگاسم موزون روح و تنم
پُر تشویش می شود
لُختی یٍ طبیعتت
سلول خفته به عمق بکارتم را
بیدار می کند
آآآآی تمام سلول های بارورم
من افروخته از شهوت
آماده ی مریم شدنم
**شعر در تاریخ ۲۷/۸/۸۶ ویرایش شده است
همین یک لحظه را
با من بساز
با من مدارا کن
که من می رقصد هر لحظه
به سازت
می دهد آواز
همین یک شب
در آغوشم بکَش
به لبخندی
بکُش با بوسه ای
هر دم
که می میرد دلم هر شب
همین این بار
فقط این بار
صدایم کن
که جان می گیرد از هرم نفس هایت
تن بی جان این بیمار
و من چشم تو را می خواند وُ
می خوابد وُ
می شود بیدار
به یک دیدار
فقط یک لحظه وُ
یک شب
فقط یک بار
دریا موسوی