
|
من کتاب می خواند
من سر به دیوار می کوبد
که تاب نخورد
تاب بیاورد
بوس و کنار
بالا بیاورد
عشق را
بی شین، بی قاف
عین خودش
عُق بزند
ادبیاتش کثیف
شعرش چرک
چروک بماند
سیگار وُ خودکار وُ
کار کردن که
عار نیست
شعر گفتن
باید به یاد بیاورد
دریا بنویسد
شاید کویر ستاره باران گردد
مازوخیسمش که درد می گیرد
با خودش و خویشتنش
سر به بالین نه
سر به بیابان بگذارد وُ
سر از پا نشناسد
نمیرد
خودش را به دار بیاویزد
که نبیند
دریا به گل بنشیند
در ذهن هر جایی اش
سنت برهنه
خوابیده پای شومینه
و پا
به هرهرزه هیزمی
تر وُ
خشک خشک
می دهد
به توبره می کشد
خاک را به هنر
بر سر بریزد
کویر و بیابان ندارد
آبها همه سر بالا
خشکیدند