تبليغاتX

Home Email Archive My previous blog
یکی از همین پست نشده ها

کار از کار گذشته فرمانده.
هر چه خود را رنگ می کنم کمتر به چشمت می آیم.
هر چه بیشتر برایت می جنگم کمتر بدستت می آورم.
دیگر سیم خاردار عادتم شده است.
جنگجو حادثه را می فهمد.
چاه و چاله ندارد! در هر کدام بیافتد راه نجاتی می یابد.
                                          


پادشاه سرزمین واژه ها!
تمام مدال های شجاعتم را به چهار میخ کشیده ام.
خودم اما هنوز کم نیاورده ام.
تازگی ها وقتی پوتین هایم را تمیز می کنم .
فکر می کنم که شاید تو حتی ارزش این همه جنگیدن را نداشته باشی!!
شیپور ها که به صدا در می آیند.
من اولین نفر در صف سربازهای فدایی ات هستم.
و تو از دور سرمست از جلوه ی قدرت خویشی.

دریا

 


لينك مطلب | نوشته شده در بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 20:53 توسط دریا موسوی(prometheus) |
پست نشده(سوم)

مرا به تخت ببند می خواهم ترکت کنم!!

 

می دانی، دست و دلم می لرزد وقتی اینگونه رو برویم می نشینی و از حادثه ی فجیع میانمان حرف می زنی.

نگاهم را از نگاهت می دزدم که مبادا بخوانی از عمق وجودم، که من چقدر تنهایم.

و تنهایی با من خو کرده است آنچنان که دیگر حتی توان تحمل تو را ندارم.

با تو در تاریکی شب ها خوابیدم،تنهای تنها.

سیگار کشیدم            

 شراب خوردم

مست شدم،مستی دیگرم را از یاد بردم.

به راه افتادم.

حالا به جایی رسیده ام که اگر روبرویم بنشینی و در چشمان سیاهم خیره شوی، هیچ چیز نمی یابی مگر زنی میخواره و مست که پای تک تک صفحات سیاه گذشته اش قی می کند خاطرات خاکستری آن روزها را.

بعد از تو اگر با هر مردی بخوابم، هرگز طعم سکرآور قلب چنگال خورده ی اسب مست را از یاد نخواهم برد.

درنگ نکن! پیاله را پر کن تا شوم از تهی سرشار.

گونه هایم با شراب لبهایی سرخ شده است که هیچ گاه از آن من نبوده اند.

بیا و بنشین روبروی این مبتلای جواب شده.

نگاه کن که چطور قدم می زنم و سیگار می کشم و فوت می کنم و فکر می کنم!!

دلم قرار نمی گیرد.

باید انگشت بیاندازم بیخ حلقم وعُق بزنم پای سنگ قبرم.

کاش آنچه در فکر و قلبم بود را می توانستم بالا بیاورم.

بیا و بنشین روبروی من،می خواهم خود را اعدام کنم. با طنابی که تو گره اش را محکم کردی و به گردنم آویختی.

دیگر از هر چه کتاب و کاغذ است بیزارم.که هر چه گشتم نفهمیدم تو را لای کدام کتاب گم کرده ام!

یا چه می دانم.لای کدام کتاب پیدا کرده ام!

مرا بین صفحات اول و آخر زندگی ام خشک کردی و حالا به دیوار میخ کوبم کرده ای.

تماشا کن. ببین چقدر جالب است.

هر که می بیند خیال می کند که من روزی عاشقت بوده ام و حال در غم هجرانت به این روز افتاده ام.

اما بگذار بگویم که من هیچ چیز نبوده ام،هیچ کس نبوده ام.

من یک مالیخولیایی دیگر بودم مثل همه، که به  توهم  تو را داشتن مبتلا شدم و غم نبودنت یک غده ی بدخیم در دلم کاشت که مرا به سرطان تنهایی کُشت.!!

خنده ام می گیرد از اینکه تو خیال می کردی من خود را کشته ام.

 من اعدام شدم به جرم داشتن که نه،خواستن یک هم درد، و به دست تو که عذاب مجسم بودی و در عین حال آرامش ابدی.

چطور برایم هم "درد" شدی و هم "هم درد" و هم "درمان"؟! نمی دانم.

حالا دیگر نیا. دیگر روبرویم ننشین. دیگر نگاهم نکن.

چیزی از من نمانده نازنین.

تکه تکه های خردشده از تنهایی ام را از گوشه و کنار خیابانهایی که در آنها به دنبالت گشته ام،جمع کن و ببر در دورترین تپه ی دنیا،ان بالا پشت آسمان مه آلود آن نواحی بسوزان به آتش حسرت و خاکسترم را بر سر مردم سرشار از زندگی بریز.

بسوزانم . می خواهم از صفحه ی روزگار محو شوم.

 

دریا

لينك مطلب | نوشته شده در سیزدهم بهمن 1385 ساعت 18:39 توسط دریا موسوی(prometheus) |
پشت نشده(دوم)
به یاد مه بالای تپه ای دور

زمستان است
اما پنجره هاي اتاقم بازند
گور پدر سرما
گفتم شايد تو بيايي
برف امد
کوران امد
باران امد
تو نيامدي
انقدر نيامدي که سرما هم خوابه ام شده
ديگر نيا...
هيچ بوسه اي لب اين مرد را اتش نمي زند
ديگر نيا

(من به یادت هستم)

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و نهم دی 1385 ساعت 11:36 توسط دریا موسوی(prometheus) |
پست نشده (نخست)

مهربانم، تا کنون فکر کرده ای که چقدر از رفتنت گذشته است؟

آه من می دانم اما هرگز به تقویم جیبی ام سر نمی زنم، که به یادم نیاورد دوری ات را

می دانی که من سختم ، که اگر نبودم تا کنون مرده بودم، و تنها زمانی ناله و گلایه می کنم که جان به لب شده باشم، آن هم فقط برای تو . فقط برای تو

اما امروز نمی خواهم دیگر اشک بریزم ، نا آرامی کنم.

می دانی؟ فلبم سنگ شده است . انگار بدنم  که هیچ، روحم کرخت شده است . بی حس شده است. هیچ نمی فهمد

انگاردوری ات عادتم شده ، غم ات جیره ی روزانه ام شده، نبودنت با پوست و استخوانم یکی شده.

نازنینم، این تنهایی وحشت انگیزی که برایم به جا گذاشته ای، ترس را هم خانه ام کرده است

یادم می آید چقدر گفتم تو را دوست دارم و تو بی آنکه کمی مهربان باشی مرا به خود رها کردی

و رفتی

تا دیروز به یاد رفتنت اشک ریختم

امروز به پاس بازگشتت دیگر نمی توانم اشک بریزم

 به دادم برس

شب ها با لالایی صدای دوست داشتنی ات ، و روزها با خاطره ی چشمانت

و تمام این مدت با حسرت دستانت، سپری شده است

آه با من چه کرده ای!!

ای دورترین نزدیک

ای دورترین نزدیک

 

دریا

 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و هشتم دی 1385 ساعت 13:56 توسط دریا موسوی(prometheus) |
غربت من

مدتی است دستم به قلم نمی رود
دلم برای غم های نمناکم تنگ شده است
من خواب دیده بودم . خواب یک اسب مست را
من آن شب شراب خورده بودم. از خود بی خود شدم و بی خود بودن هایم را گریستم
گریستم و دم نزدم و خاموش به انتهای جاده ی تاریک تنهایی نگریستم
من هنوز به آنجا خیره ام
هنوز مستم و می گریم و خرابم
و صبر کرده ام . یک عمر صبر کرده ام . این پیشه ی من است
باید صبور بود و تحمل کرد
من دوری اسب مستم را تحمل می کنم وتنهایی هایم را با هیچ کس قسمت نمی کنم
چیزی در من است که هرگز به کسی نگفته ام
چیزی در من است که می خواهد سر باز کند
پس از آن همه زیر باران خوابیدن ها
و عریان در خواب با اسب عشق بازی کردن ها
هرگز نتوانستم بگویم که من می خواهم ....

دریا

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1385 ساعت 23:34 توسط دریا موسوی(prometheus) |
درون تکانی

این آخری ها فقط آرزو می کنم ای کاش می شد من می رفتم جایی دور و تنها زندگی می کردم.

نه کسی نه آشنایی نه دوستی و رفیقی و نه همدم و هم نفسی.

هر روز که می گذرد آرزوهایم کوچکتر و شخصی تر می شوند.

هر روز که می گذرد هدف هایم و آرزوهایم انفرادی تر می شود.

دیگر به هیچ کس نیازی ندارم . و نمی خواهم داشته باشم.

مدت زیادی است دلم برای هیچ کس تنگ نشده است. برای هیچ کس دل نسوزانده ام.

با هیچ کس درد دل نکرده ام. برای هیچ کس اشک نریخته ام . هیچ کس را محرم نمی دانم.

اصلا انگار کسی نیست. اینها که اطراف من وول می خورند با من فرق دارند.

یا من آدم نیستم یا آنان. هر چه هست آنها شبیه به هم اند و با من متفاوت.

دوست داشم خانه ای داشتم در قله ی یک کوه بلند که هیچ کس به بلندای آن نتواند بیاید و دستش به من نرسد.

امروز تمام شکستنی های درونم را شکستم. هر چه بود ریختم بیرون. تمام آشغال های قدیمی را که در گوشه و کنار قلبم مانده بود ،  تمام گرد و خاک خاطرات گذشته را از خوب و بد،  پاک کردم. هر چه کاغذ و نوشته و دست خط داشتم از خودم و دیگران ریختم در آتش شومینه. خلاصه که الان فقط یک خانه ی خالی مانده که دیوارهایش از سنگ است و در آن آتش شومینه هنوز گرم و سوزان است. و دارد تمام هیزم های گذشته را می سوزاند. . آنقدر می سوزد تا تمام شود. خاکستر شود. و آن وقت من می نویسم:

" زیر خاکستر ذهنم باقی است   آتشی سرکش و سوزنده هنوز"

 

دریا

 

لينك مطلب | نوشته شده در شانزدهم تیر 1385 ساعت 21:38 توسط دریا موسوی(prometheus) |
من - خودم و خویشتنم

گفتم دیگر حرفی نخواهم نگاشت . بس که اندک اند ناگفته ها و بسیارند نشنفته ها!
اندک اندک دیدم "حرفهای دلم" به "درد های دلم" تبدیل شده است.
هی دریغ… درد هم که گفتن ندارد . نوشتن ندارد. باید تحمل کرد و سر به مهر نگاه داشت.
مدتی است حس می کنم در روح فلسفه ام و در روح اجتماعی ام شکاف عمیقی ایجاد شده است
دلم کتاب فلسفه می خواهد . دلم کتاب جامعه می خواهد.
دلم عجیب چیزی می خواهد . کاغد . خودکار … آه نمی دانم
من باید در تنهایی خویش حروف "درد " را هجی کنم
یا شاید باید در درد های درونم " تنهایی " را هجی کنم.
من باید ….
من باید بروم
من باید با_ خودم و خویشتنم _  از اینجا برویم رو به سوی نمی دانم کجا!!

 

دریا

لينك مطلب | نوشته شده در پانزدهم تیر 1385 ساعت 12:46 توسط دریا موسوی(prometheus) |
زمانی برای عاشقی


زندگی با خاطره ی چشمانی ، دستان معصومی ، لبهای نیمه باز از جوانی.
اکنون که چند روزی از سر آمدن مدت مقرر می گذرد نمی دانم چگونه تحمل کرده ام این عذاب دمادم را.
تمام مدت ، تمام این رنج مرتب را به تو اندیشیدم .
هر چند در ذهنم تصویرت کدر شده بود اما هنوز می توانستم نفوذ برق نگاهت را در قلبم حس کنم.
آخ ... چه شیرین می خراشد احساسم را. روحم را . و جای دستان تو خالی است برای التیام بخشیدن به زخم های درونم .
بعد از مدتها اکنون با لرزش دستانی که نمایانگر قلبم است می توانم چند خطی بنویسم .
سیگار... دود سیگار را دوست داشتم . چرا که برای لحظه ای دنیا را جلوی چشمانم می پوشاند .
اکنون باد را دوست دارم که برای هیمشه هر چه مه است را از جلوی چشمانم کنار می زند . تا بتوانم پشت همه ی ناگواری ها تو را ببینم.
رنج ها کمین کرده اند منتظر رسیدن من . می دانند من سالهاست دل به دریا زده ام . میروم میان دردها ، رنج ها ، عذاب ها . و عبور می کنم . زخمی . خسته . تنها.
و اکنون با یقین از تنهایی خویش ، خیالم را آسوده می کنم به این دل خوشی که دیگر تنها نیستم .هر چند من یقین دارم که تنهایی با من زاده شده .
حتی اگر پس از سه سال مطمئن باشم که صمیمی ترین چشمان عالم در من می نگرند .
حتی اگر بدانم که خودی ترین دستان عالم تکیه گاه من است.
حتی اگر بدانی که چقدر ، که چقدر به تو نیاز دارم چون دوستت دارم .

 

 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و نهم فروردین 1385 ساعت 19:13 توسط دریا موسوی(prometheus) |