
|
برای او که زندگی را در آغوش کشیده است
۱
الهه ی دروغین زمان
بالای سرش
کبریت حادثه را
چون بکشد
بر اندام غمگینش
باید که نخوابد
آرام بوسه بگیرد
بدهد
دست هایش ![]()
بالا
تسلیم نشود
به سلامتی مرگ
سگی بزند
زندگی کند
زنجیر می بندم
- با دستانت که
عشق را
میان پاهایم
خفه کرد-
به چرخ های قلبی که
لیز می خورد در
مدار چشمانت
لخت می خواهمت
- چون قطره ای با ران -
که فروچکد
از آسمان
بر پیشانی ام
آنچنان که خیس نشوم
و فکرم
رسوب کند وّ
سوراخ نشود
دریا موسوی
سخت کوشم
خودم
و برادرم را
در خودم
سخت بکُشم
که حلقه حلقه
بایستند
بر گِردم
و خون
بگذار
خشک شود
بر گرد پاهایم
دستت
دور کمرم
که دود سیگار
بر انگشت
حلقه شود
طناب
دور گردنم
دریا موسوی
من کتاب می خواند
من سر به دیوار می کوبد
که تاب نخورد
تاب بیاورد
بوس و کنار
بالا بیاورد
عشق را
بی شین، بی قاف
عین خودش
عُق بزند
ادبیاتش کثیف
شعرش چرک
چروک بماند
سیگار وُ خودکار وُ
کار کردن که
عار نیست
شعر گفتن
باید به یاد بیاورد
دریا بنویسد
شاید کویر ستاره باران گردد
مازوخیسمش که درد می گیرد
با خودش و خویشتنش
سر به بالین نه
سر به بیابان بگذارد وُ
سر از پا نشناسد
نمیرد
خودش را به دار بیاویزد
که نبیند
دریا به گل بنشیند
در ذهن هر جایی اش
سنت برهنه
خوابیده پای شومینه
و پا
به هرهرزه هیزمی
تر وُ
خشک خشک
می دهد
به توبره می کشد
خاک را به هنر
بر سر بریزد
کویر و بیابان ندارد
آبها همه سر بالا
خشکیدند
اگر بگویی
بهترین لذت
در هوای زیر صفر
شاشیدن روی برف
با نگاهی رو به آسمان است،
نمی خندم
به آسمان وُ برف
فکر می کنم
لذتت...
لذتش...
اگر بدانی
روزها کنار پنجره
پاهایم را بغل نمی گیرم
دراز به دراز
نمی گریم
باران که ببارد
برف
خیابان خلوت
باشد یا نباشد
سیگار دود می کنم
گندمزار
مرا
به یاد گیس بریده ات نمی اندازت
وحشی آمدم
اهلی می روم
شازده کوچولو
که بزرگش کردم
در رحم پاره پاره ام
به جهنم...
اگر برگردی
جوراب تو را پوشیده
گردنبند گل میخک
یا یاس
چه مهم است!!
لذت تاب خوردن از حلقه ی سقف
شالگردن تو
گردن من
من،
از خود گریخته
به تو رسیده ام
نه ...
با تو
از تو گریخته ام
صبر،
آبستن دیدارت
پا به ماه ...نه
به سال رسیده ام
دریا موسوی
از در که بیایی
تا زبان بگشایی
تازیانه ی زن زنی
یادگار نیچه را
پشت در بگذاری
من کنار دیواری
که از مرگ کوتاه تر است
به انتظارت مُرده ام
چه به موقع دیر آمدی!!!
به حاشیه ی زنده رود
راه می روم
و فکر می کنم
که تمام رود های جهان به دریا نمی ریزد
دوستت دارم
حرف تازه ای نبود
اما بر لبانت که جاری شد
زنده تر از رود
عریانم کرد
آه ای مخدر ذهن پریشانم
دستانت روی سینه ام که بلغزد
زنانگی ام را به هجوم تشویق می کند
ارگاسم موزون روح و تنم
پُر تشویش می شود
لُختی یٍ طبیعتت
سلول خفته به عمق بکارتم را
بیدار می کند
آآآآی تمام سلول های بارورم
من افروخته از شهوت
آماده ی مریم شدنم
**شعر در تاریخ ۲۷/۸/۸۶ ویرایش شده است
همین یک لحظه را
با من بساز
با من مدارا کن
که من می رقصد هر لحظه
به سازت
می دهد آواز
همین یک شب
در آغوشم بکَش
به لبخندی
بکُش با بوسه ای
هر دم
که می میرد دلم هر شب
همین این بار
فقط این بار
صدایم کن
که جان می گیرد از هرم نفس هایت
تن بی جان این بیمار
و من چشم تو را می خواند وُ
می خوابد وُ
می شود بیدار
به یک دیدار
فقط یک لحظه وُ
یک شب
فقط یک بار
دریا موسوی

دریا موسوی
دست و دلم می لرزد
وقتی اینگونه روبرویم می نشینی
و از حادثه ی میانمان حرف میزنی
نگاهم را از نگاهت می دزدم
که مبادا بخوانی از چشمانم
که من چقدر تنهایم
با تو در تاریکی شبها خوابیدم
تنهای تنها
شراب خوردم
مست شدم
مستی دیگرم را از یاد بردم
به راه افتادم...
حالا به چشم و روزگار سیاهم
خیره که شوی
چیزی نمی یابی جز زنی مست
و مست
و مست
که پای تک تک صفحات گذشته
قی می کند خاطرات خاکستری
و هر آنچه بوده و هست
بیا و بنشین روبروی من
ببین که چه طور قدم می زنم
و فکر می کنم
و دود سیگار را
به آتشش
فوت می کنم
و چیزی در ذهن ندارم که بگویم
و چیزی در دست ندارم که بنویسم
و چیزی ندارم
که به پایت بریزم
از هر چه کتاب است بیزارم
که نفهمیدم تو را لای کدام کتاب گم کردم
یا چه می دانم
لای کدام یک ، پیدا کردم ..!!!
باید انگشت بیاندازم بیخ حَلقم
وعّق بزنم پای سنگ قبرم
و من اسکیزوفرنیای حادی هستم
که به توهم تو را داشتن مبتلا شدم
و نبودنت یک غده ی بدخیم در دلم کاشت
که مرا به سرطان بی کسی کُشت
و من مُردَم
به جرم داشتن که نه
خواستن ِ یک همدرد
که چیزی نبود برایم
جز... عذاب مجسم
آری آن شب مُردم
بعد از قرص هایی که یکی یکی
و با دقت خوردم
جای پای قدم هایم را
از گوشه و کنار خیابانهایی
که در آنها گشته ام به دنبالت
بر دارو ببر
در دورترین تپه ی دنیا
و پشت آسمان مه آلود آن نواحی
بسوزان به آتش حسرت
حالا که نمی دانم
کجای روحم درد می کند
بگذار بگویم
مگر نه اینست که هر گلی
از میان خاک و کود و کثافت
می روید
پس بگذار عشقم
در قلبت
پا بگیرد
-------------------------------------------
**برگردان شده به شعر از یک دستنوشته ی قدیمی
*** به خاطر فیلترینگ این وبلاگ در برخی نقاط می توانید از ".ir" به جای ".com" استفاده کنید
خوانش شعر با صدای شاعر (دریا موسوی)
لینک دیگر از خوانش شعر
به زهراب جهنم
فروختم
شراب بهشت برین
برای آنکه خدا
مریم باکره را
به مادر مقدس
بدل کند
شاید از صدا افتاده
آلت جبرئیل
بکارت برای این قوم بنی اسرائیل
قصه ی دیرینه ی
صور است و اسرافیل
در دستان ما
نخود سیاه نجابت
او مانده در حکمت خدا
که تا کی انتظار قیامت
و قدمت آب خوردن ما از کوزه
می رسد به سال پانصد و چند عام الفیل
زن نیست یک سوراخ
در انتظار پُر شدن
و گوسفندی که
کمال و زوالش
می رسد به تیغ یک سلاخ
زنان پرده پرستانی هستند
که با پیوستن به یک چیز بلند
مثل ( آ )
به "زنا"
متبرک می شوند
دریا موسوی
امروز هم برای صدمین بار
به یادش آمد قلبم
خاطره ی خواب اولین دیدار
و من هنوز درگیر آن است
که بگوید
مرا کم ، ولی طولانی دوست بدار

گور پدر
gentle man های شهرمان
مردم چه می فهمند
از لب های تو و انگشتان من
رازهای نهفته بر سر پس تان زن
برای ماندن تصویر در آینه
این زاویه خوبست ، دست نزن
ارزانی ات تمام دار و ندار این دختر
عینک و خودکار وُ
یک جفت چشم تر
لب های دوخته ته سیگار وُ
حرف های ننوشته در این دفتر
که بگویی بخنده :احوال سرکار وُ
من چه می خواهم آیا ؟ از این بهتر
بر می گردم
صدای ساز دهنی کولی وارت
نگاه مهربانت را
به تو نگاه می کنم
کاغذ و سیگار و چشمانم
حالا بغض و لقمه های شام آقا غلام
لذت به تو اندیشیدن را
(_
می دانی دریا،دچار روزمرگی خواهیم شد!تو آن بریده نوری
رو به دیوار نشسته ام
(_
چرا گریه می کنی؟ناله و شیون نمی کنم
من دوست دارم که با تو بخوابم
(_
چرا مرا نمی بوسی؟در این هم آغوشی
من معمول تر از هر کسی کتاب می خوانم
من در خانه ای معمولی
من معمولی می نویسم؟؟
(
تو چرا از هیچ چیز تعریفی نداری؟)و از هیچ چیزی تعریفی نمی کنم
من معشوقه ی معمولی ات
همین
...خوانش شعر با صدای شاعر(دریا موسوی)
به فرمانده
بگذار اولین نگاه
بوسه ای باشد بر چشمانت
که گم شوم
در سیاهی هایش
که ازعمق نگاهت است
نه از رنگ چشمانت!
بگذار اولین دیدار
عریان ترین هم آغوشی باشد
میان دستهای مردانه
و آرزوهای زنا...
بگذار اولین که نه
آه...
آخرینت باشم
اینجا
گره خورده افکارم
قلبم آزاد است اما
بیا ببر دریا را
این بندها مزاحم اند
که کمی بیارامم
تو در ذهن مغشوش من
جمله ای خواهی ماند
کلماتی پس و پیش
زیر سنگینی این جوهر خیس
راز عریانی مکتوباتم
چه کسی خواهد خواند
(دارم.من.را. تو.دوس...)
بگذار آخرین کلام
پُر باشد از سکوت درد
تکیه کن به شانه های این زن
اینجا امن است عزیزکم
دریا
با من برقص
در اين غربت وصف ناپذير
با من بخواب
در اين بي کسي نا گزير
مرا ببوس
زير نور ماه
زير بار اين آشوب بي گريز
مرا ببخش
که زندگي ام را کرده اي تباه
که من زتو گریخته ام
بدون هيچ ستيز
دنبالم کن
از خاله بازی های کودکی
تا عشق بازی های یواشکی
پیدایم کن
میان بوسه های طولانی
لابه لای انگشتانت
در آن عشق آرام و طوفانی
حلالم کن
اگر میان باکرگی ام
و مردانگی ات
عدالتی نبود
اگر در زنانگی ام
مهرم حلالت
و جانم آزاد نبود
دریا
از تو می نویسم
از توی بی خودم
در ابتدای صمیمی ترین بوسه
در امتداد منفور ترین لحظه
از شر سکسی ترین خدایان گریخته ام
به تمام هم خوابه هایم مومن مانده ام
کوچیده ام
از درون پوسیده ام
به بیرون بیهوده ام
سر به دیوار کوبیده ام
دیوار پا برجاست
من اما
در خون آبه خوابیده ام
این منم*
.
زنی دریا
.
دلم خسته
.
تنم آرام
-------------------------------------
*برگرفته از شعر فروغ "این منم زنی تنها..."
دریا موسوی
در زندان زندگي كه نه ! مردگي اي كه برايم ساخته اي
هر روز رفتنت را مي بينم
و هر شب ترس آمدنت را دارم
صداي پاي جلاد گونه ات از پشت دركه مي آيد
ساعت چهار ضربه مي زند
وقت_شكنجه_رسيده_است.
و تو با دستهاي خالي
مرا به شكنجه گاهم مي خواني
در بستري نرم كه بدنم را تكه تكه مي كند
در اغوشي سرد كه روحم را مي سوزاند
تو يك "نكروفليا" هستي
جسد خواهي كه با مردگان عشق بازي مي كني
خيال مي كني ندانستم كه من مدتهاست مرده ام!
در خانه ي رويايي مان
ميان زنبق هاي دره
در خود پوسيده ام
و تو از مرده ام هم دست نمي كشي
ارگاسم حيواني ات در مرگ من است
از بي جان بودنم لذت مي بري
فردا كه دوباره رفتنت را ببينم
خرسندم
كه سهم تو از من تنها يك جسد است
بگو بدانم
مي تواني لحظه اي روحم را لمس كني؟!
دريا

پدرم می گوید:"یاسین" بلاها را دور می کند
اما گمان کنم به گوش خر می خواند
خدای او گوشش بده کار نیست
نه می داند چه کند و نه می پرسد
او قرآن ختم می کند
من اشک می ریزم
او نماز شب می خواند
من به فکر زجر های مادرم
او تسبیح می چرخاند
بیچاره برادرم...
دریا
در خلسه ای که فرو رفته ام
بالا می آورم موسیقی موزون حقیقت را
با تو می رقصم
قدم به قدم
دوش به دوش
نفس به نفس
دلم اما جای دیگر است
صدای شیون می آید
صدای هرزه ی آه و ناله های یک هم آغوشی کثیف
دستم را دور گردنت محکم می کنم
گیلاس ها بالا می رود
به سلامتی تمام روسپی های شهرمان
ساقی شراب ها را بالا می آورد
حواسم اما جای دیگر است
دریا
ارزانی ات
چه تفاوتی هست
میان زنانگی ام و باکِرِگی ام
وقتی دوست نمی داریَم
چه فرقی می کند
بازی کنی با روحم
یا جسمم
یا فکرم
وقتی هرزه می انگاریَم
چشمهایم خیره اند به دستانت
لب هایم دوخته اند به لب هایت
قلبم اما
خالی می شود از هر بوسه ات
و پر می شود از شک و تردید
از من تا تو فاصله یک بوسه
از تو تا من شهوت بر افروخته
سراپایم را به آتش می کشی
پر ام از هیجان و تب
تو اما ساکت و سرد
میدانم که می خواهی بپرسی
دیشب در بستر کدام مرد خوابیده بوده ای؟!
گاه گاهی
خنده ام می گیرد
از حماقتت
هرگز نفهمیدی
چقدر دوست می دارمت
دریا
چه تفاوتی دارد! !
من ام که در تو می جوشم
رگ هایت را متورم می سازم
خون را در شقیقه ات جریان می بخشم
این منم که مثل مومی در دستان تو ام
می آیی و می روی در من
می آیم و می روم در تو
می مانیم هر دو
در جایی میان انگشت های لزج و به هم چسبیده ات
بگذار سر تا پا ببینمت
این زیبایی آفرینش را
عریانی بی حد مرز را
قلبم از جا کنده می شود
وقتی
با زبان بی زبانی
روح خسته ام را
گاز می گیری
می خواهم جای دندانهایت تا ابد روی احساسم بماند
سر انگشتانت راز زندگی را در من فرو می ریزد
بگذار بپیچم در میانی ترین نقطه ی روحت
ویران شدم
این منم که به هیجان وا می دارمت
و آرامت می کنم
آرام چیزی در گوشت پچ پچ می کنم:
آری
دوستت دارم
اما چه تفاوتی دارد!!
دیروز نَم نَمک کوچه های محله مان بارانی شد
و من یکباره به یاد تو افتادم
یاد آن روز که عریان زیر باران خوابیده بودم
تو می گفتی به یاد تو زیر آب گرم بنشینم
و من به یاد تو زیر باران می گریستم
یادت هست؟
آه ... آری اسب مست
به کوچه زدم
به تاریکی مه گرفته ی خیابان
آه از این مه غلیظ و سپید که در تمام زندگی ام موج می زند
تا به حال دیوانه تر از من دیده ای؟
می دانی دلم لک زده تا برایم شعر بخوانی؟
آخرین بار من گریستم و تو خندیدی
و من منتظرم
و من دارم میمیرم
جدی نگیر
دروغ می گویم
من مدتهاست مرده ام
آخرین ذره ی جانم برای دیدن تو باقی است
تمام ذره ذره ها را از من بگیر
می خواهم تمام شود این زجر مکرر
که هر روز می سوزم و بر زخمم پوست می آید
تا تمام نشوم
و تا آخرین لحظه زجرت را تحمل کنم
بیا و آخرین لحظه شو برای این آتش عشقت
عشق و عاشقی پیشکشت
نجاتم بده از سراب تو را دیدن
دریا
من یک عشق خیالی دارم که در غم دردی واقعی دارد حرام می شود
من زندگی رویایی دارم که دارد در جهنمی سوزان نابود می شود
من یک ناجی مهربان دارم که دارد ظالمانه مرا زنده به گور می کند
من خدایی دارم بزرگ که کوچکتر از آن است که تنها آرزوی مرا برآورده سازد
من دردی دارم تلخ که شیرین تر از آن است که نتوان تحملش کرد
من تنهایی دارم ژرف که جا برای هیچ کس جز من ندارد
من روحی دارم لطیف که از نا جوانمردی ها خود را تکه تکه کرده است
من جسمی دارم پاک که بوی کثافت و لجن می دهد
من قلبی دارم آرام که در تلاطم ناگواری ها غرق شده است
من اندیشه ای دارم آزاد که سالهاست مصلوب به کلام است
من چشمی دارم بینا که می گویند از عشق تو گریسته است و کور شده است
من معشوق عزیزی دارم که هر روز مرا با مهربانی سلاخی می کند
و می گوید:عزیز دلم اینها همه به خاطر توست
و من یک عمر است عاشق یک سلاخ مهربان هستم
دریا
صدای پات می آمد
پی ات دویدم
قدمهایت بلند شد
دویدی
دور شدی
من ماندم...
گوش به در گذاشته ام
سر راهت به کمین نشسته ام
تو می گریزی
نمی مانی
پنهان شده ای
من هستم...
حرفهایم را برایت نگاشتم
خاطرات را فراموش کردی
گذشته را پاک کردی
دست خطها را سوزاندی
من دیدم...
گفتم تسکینی می شوی بر زخم هایم
درد بودی
زخم بودی
زجر بودی
تحمل کردم...
چشم به جاده دوخته ام
چشمانم به راهت خشکید
آشک دیده ام را ندیدی
سوی چشمانم را ربودی
کور شدم....
تنهایی را با تو قسمت کردم
شادی را فراموش کردم
غم به دلم نشاندی
پوست به استخوانم کشاندی
پیر شدم...
گفتم بیا با من بمان
خندیدی
رمیدی
رفتی
من مُردم...
دریا
می خواهم
آنقدر سیگار بکشم تا در ریه هایم جایی برای نفس های تو نباشد
آنقدر فریاد بزنم تا حنجره ام از صدا بیافتد
و نام تو را تا همیشه به دل پنهان کند
می خواهم
آنقدر شراب بنوشم تا تمام خاطره هایت را بالا بیاورم
و قی کنم هر چه از تو باقی مانده در من
می خواهم
آنقدر غم خوار خود شوم تا سیر شوم
و جایی برای غم های تو در سینه ام نماند
می خواهم
آنقدر تنها شوم که جرات پا گذاشتن به خلوتگاه مرا نداشته باشی
و بترسی از با من بودن
و بدانی که از من باید بگریزی
می خواهم
تو را دود کنم و فوت کنم
به هر چه کثافت و لجن است میانمان
می خواهم
برایت شعری بگویم
یک شعر سپید که از تمام سیاهی های درونم آمده است
می خواهم
آتش شوم
اول خود را بسوزانم
و بعد در تو بپیچم
و زنده زنده بسوزانمت
باد شوم
و خاکستر مرده ات را بر سر مردم شهر بریزم
خاک شوم
و پسمانده ی جسدت را در خود فرو کشم
آب شوم
و قطره قطره ، چکه کنم روی خاک و خاکسترت
و در تو حل شوم
و مثل تو شوم
یک گِل لجن زده
که قرار است خدا با آن کسی را بیافریند
کسی مثل تو
کسی مثل من
دریا
از خود گریزانم
به من بگو در ابتدای کدام واژه بایستم
و با کدام تبسم برسم به انتهای تنفرهای نهفته ام
به من نشان بده کجاست شراب سکر آور هستی؟
و کدام پیاله زهر مار زندگی را در گلویم ریخت؟
دستم را بگیر و مرا ببر به آن سوی آبهای روان
و چشمانم را باز کن رو به سرزمین نا شناخته ها
مرا باز گردان به لحظه ای که گذشت
هدیه کن به من تمام نا گفته هایت را
بیا و بگیر از من این ترس دمادم را
بیا و به من ببخش دل گرمی زنده بودن را
مرا ببوس و آشتی کن با لبهای نیمه بازم
مرا ببخش و در آغوش گیر پیکر نیمه جانم
من از خود گریزانم
تو شعر های مرا بخوان
تو مرا در یاب
تو مرا بخواه
تو با من باش
دریا
کسی نیست
من سیگار می کشم و در انتظار مبهم کسی نشسته ام
و گه گاه فکر می کنم
این انتظار برای چیست؟
طنین حزن انگیز زندگی گوشم را می نوازد
من با آن می رقصم
می گریم
ترنم موزون غم ، زندگی می سازد
سخت واستوار و سرد
قدم می گذارم بر سنگ فرش کوچه های تنهایی
احساس می کنم چیزی در من بیزار است از زیبایی
در من صدا می زند یک مرد
با ید تحمل کرد
باید تحمل کرد.
دریا
هر کجا که سری می زنیم تارنگاری ، خطی ، جمله ای می بینیم که از سر بیکاری یا ادب و کرامت نگاشته شده است.
نیستی آزاد در ایران ویران ای قلم
ای قلم تا می توانی در قلمدان صبر کن
یوسف آسا سالها در کنج زندان صبر کن
همچو یعقوب حزین در بیت الاحزان صبر کن
کور شو بیرون نیا از شهر کنعان ای قلم
نیستی آزاد در ایران ویران ای قلم
ای قلم پنداشتی هنگامه ی دانشوری است
دوره ی علم آمده ، هر کس به عرفان مشتری است
تو نفهمیدی که اوضاع جهان خر تو خری است
خر همان است و عوض گردیده پالان ای قلم
نیستی آزاد در ایران ویران ای قلم
ایها الشاعر تو هم از شعر گفتن لال باش
شعر یعنی چه ، برو حمال شو ، رمال باش
چشم بندی کن میان معرکه نقال باش
حقه بازی کن تو هم مانند رندان ای قلم
نیستی آزاد در ایران ویران ای قلم *
دریا موسوی
------------------------------------------
*شعر از اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال)
***
من پی تو بوده ام و نگاشته ام و اندیشیده ام در این میان و نجسته ام هیچ ، مگر خویش را
بامدادان با نامت از بستر بر خیزیده ام و شامگاهان با یادت به مرگی نا پخته رسیده ام
سخن ها نگفته ام و خط ها ننوشته ام و فکر ها فرو خورده ام تا نستانند آنچه را جسته ام
خیره به دریا و آسمان مانده ام و حسرت غرقه شدن و پرواز کردن را به گور جسم برده ام
دل ها باخته ام و جانها داده ام و در شوق دیدارت روزها سوزانده ام و دریغ .....
دریغ از آن که هیچ نیاندوخته ام جز غم نا چیزیم
کنون در فرهنگ بی فرهنگی خویش مانده ام و لخت و عریان به جامه های این قوم می اندیشم
کنون مست تر از پیش تو را می خوانم و دیوانه تر از پیش خاموش می گردم
این بنده ی ناچیزت در پی چیزی است که زمانی است آن را به تاراج برده اند و پس نخواهند آورد....
ای دریغ از این چپاولگران سخت کوش
و صد افسوس از بی فرهنگان بی خرد
***
این وبلاگ بازمانده ای است از دست نوشته های پیشین من که در این مکان می نگاشته ام . اما برای آنکه همواره باید تحولی ایجاد کرد من تمام گذشته را پاک کردم و زین پس از نو خواهم نوشت . با آینده ای دیگر .