تبليغاتX

Home Email Archive My previous blog
آغازی دیگر
خداوندگارا
ترسم از این است که نمانم در سلوک راهت
و بمانم در راه ، نرسیده به بارگاهت
با پشت خمیده از بار گناهانم
چگونه تمنا کنم بخششی از برای اعمالم
شامگاهان که پیشانی به خاک گذارم و دستان را به بارگاهت پرواز دهم
چگونه بخواهم یاری کنی مرا که امانت سپرده ات را قدر بدانم
تو را حق می خوانم و به ناحق روا می دارم
آنچه بر خلق میکنم و آنچه بر من می کنند ، را می دانم
بامدادان که با نامت خیزانم
حیران که چگونه خویش را سالک راهت بخوانم
چون آفتاب می رسد به میان آسمانت 
کفشها از پای در آورم که یادآورم سنگینی بار الطافت
و چون گرانی این بار رادر توان نباشد ، زانوان به زمینت بگذارم
و باز سجده کنم به درگاهت
که حیرانم از ناتوانی خویش و قدرت بی انتهایت

***

من پی تو بوده ام و نگاشته ام و اندیشیده ام در این میان و نجسته ام هیچ ، مگر خویش را
بامدادان با نامت از بستر بر خیزیده ام و شامگاهان با یادت به مرگی نا پخته رسیده ام
سخن ها نگفته ام و خط ها ننوشته ام و فکر ها فرو خورده ام تا نستانند آنچه را جسته ام
خیره به دریا و آسمان مانده ام و حسرت غرقه شدن و پرواز کردن را به گور جسم برده ام
دل ها  باخته ام و جانها داده ام و در شوق دیدارت روزها سوزانده ام و دریغ .....
دریغ از آن که هیچ نیاندوخته ام جز غم نا چیزیم
کنون در فرهنگ بی فرهنگی خویش مانده ام و لخت و عریان به جامه های این قوم می اندیشم
کنون مست تر از پیش تو را می خوانم و دیوانه تر از پیش خاموش می گردم
این بنده ی ناچیزت در پی چیزی است که زمانی است آن را به تاراج برده اند و پس نخواهند آورد....
ای دریغ از این چپاولگران سخت کوش
و صد افسوس از بی فرهنگان بی خرد

***

این وبلاگ بازمانده ای است از دست نوشته های پیشین من که در این مکان می نگاشته ام . اما برای آنکه همواره باید تحولی ایجاد کرد من تمام گذشته را پاک کردم و زین پس از نو خواهم نوشت . با آینده ای دیگر .

لينك مطلب | نوشته شده در هفتم فروردین 1385 ساعت 1:56 توسط دریا موسوی(prometheus) |