تبليغاتX

Home Email Archive My previous blog
با من بمان

از خود گریزانم

به من بگو در ابتدای کدام واژه بایستم

و با کدام تبسم  برسم به  انتهای  تنفرهای نهفته ام

به من نشان بده کجاست شراب سکر آور هستی؟

و کدام پیاله  زهر مار زندگی را در گلویم ریخت؟

دستم را بگیر و مرا ببر به آن سوی آبهای روان

و چشمانم را باز کن رو به سرزمین نا شناخته ها

مرا باز گردان به لحظه ای که گذشت

هدیه کن به من تمام نا گفته هایت را

بیا و بگیر از من این ترس دمادم را

بیا و به من ببخش دل گرمی زنده بودن را

مرا ببوس و آشتی کن با لبهای نیمه بازم

مرا ببخش و در آغوش گیر پیکر نیمه جانم

من از خود گریزانم

تو شعر های مرا بخوان

تو مرا در یاب

تو مرا بخواه

تو با من باش

 

دریا 

لينك مطلب | نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1385 ساعت 23:30 توسط دریا موسوی(prometheus) |