
|
مهربانم، تا کنون فکر کرده ای که چقدر از رفتنت گذشته است؟
آه من می دانم اما هرگز به تقویم جیبی ام سر نمی زنم، که به یادم نیاورد دوری ات را
می دانی که من سختم ، که اگر نبودم تا کنون مرده بودم، و تنها زمانی ناله و گلایه می کنم که جان به لب شده باشم، آن هم فقط برای تو . فقط برای تو
اما امروز نمی خواهم دیگر اشک بریزم ، نا آرامی کنم.
می دانی؟ فلبم سنگ شده است . انگار بدنم که هیچ، روحم کرخت شده است . بی حس شده است. هیچ نمی فهمد
انگاردوری ات عادتم شده ، غم ات جیره ی روزانه ام شده، نبودنت با پوست و استخوانم یکی شده.
نازنینم، این تنهایی وحشت انگیزی که برایم به جا گذاشته ای، ترس را هم خانه ام کرده است
یادم می آید چقدر گفتم تو را دوست دارم و تو بی آنکه کمی مهربان باشی مرا به خود رها کردی
و رفتی
تا دیروز به یاد رفتنت اشک ریختم
امروز به پاس بازگشتت دیگر نمی توانم اشک بریزم
به دادم برس
شب ها با لالایی صدای دوست داشتنی ات ، و روزها با خاطره ی چشمانت
و تمام این مدت با حسرت دستانت، سپری شده است
آه با من چه کرده ای!!
ای دورترین نزدیک
ای دورترین نزدیک
دریا