
|
به فرمانده
بگذار اولین نگاه
بوسه ای باشد بر چشمانت
که گم شوم
در سیاهی هایش
که ازعمق نگاهت است
نه از رنگ چشمانت!
بگذار اولین دیدار
عریان ترین هم آغوشی باشد
میان دستهای مردانه
و آرزوهای زنا...
بگذار اولین که نه
آه...
آخرینت باشم
اینجا
گره خورده افکارم
قلبم آزاد است اما
بیا ببر دریا را
این بندها مزاحم اند
که کمی بیارامم
تو در ذهن مغشوش من
جمله ای خواهی ماند
کلماتی پس و پیش
زیر سنگینی این جوهر خیس
راز عریانی مکتوباتم
چه کسی خواهد خواند
(دارم.من.را. تو.دوس...)
بگذار آخرین کلام
پُر باشد از سکوت درد
تکیه کن به شانه های این زن
اینجا امن است عزیزکم
دریا