تبليغاتX

Home Email Archive My previous blog
برگشتی اول

به فرمانده

بگذار اولین نگاه
بوسه ای باشد بر چشمانت

که گم شوم                     
در سیاهی هایش
که ازعمق نگاهت است
نه از رنگ چشمانت!

بگذار اولین دیدار
عریان ترین هم آغوشی باشد
میان دستهای مردانه
و آرزوهای زنا...

بگذار اولین که نه
آه...
آخرینت باشم                


اینجا
گره خورده افکارم
قلبم آزاد است اما
بیا ببر دریا را
این بندها مزاحم اند
که کمی بیارامم

تو در ذهن مغشوش من
جمله ای خواهی ماند
کلماتی پس و پیش
زیر سنگینی این جوهر خیس
راز عریانی مکتوباتم
چه کسی خواهد خواند
(دارم.من.را. تو.دوس...)

بگذار آخرین کلام
پُر باشد از سکوت درد
تکیه کن به شانه های این زن
اینجا امن است عزیزکم


دریا

لينك مطلب | نوشته شده در سی ام مرداد 1386 ساعت 21:23 توسط دریا موسوی(prometheus) |