تبليغاتX

Home Email Archive My previous blog
برگشتی دوم

بر می گردم
منی که به تو سفر کرده ام
و بی تو
بر می گردم

صدای ساز دهنی کولی وارت
در گوشم
و حرف های دیوانه وارت
در ذهنم
تا به ابد تکرار می شود

نگاه مهربانت را
از چشمان این مبتلای جواب شده می دزدی
و من چشم از تو بر نمی دارم

(_
به چی نگاه می کنی؟
_
سکوت)

به تو نگاه می کنم
به تویی که در من ریشه دوانده است
چون رگ و پی
در پوست و استخوانم

آنجا که من بایستم
و بشکنم در چین موهایت
دستانم بی اختیار مرا
از پیچ و تابهای خرمایی اش
عبور می دهد

کاغذ و سیگار و چشمانم
نم کشیده است
و خودکار یک در میان
حرفهای نگفته ام را
سانسور می کند
اینجا
به تعداد نفس هایی که در آغوشت کشیده ام
نقطه چین می گذارم


و بر می گردم
به فلسفه ی زندگی مان
آه...با هم بودن و تنها ماندنمان
مسئله این است

سهم من از نشئه گری و حشیش بار زدن
تنها وحشتی است
که به یک چشم بر هم زدن
تو را از دست می دهد
و یافتنت شاید
سالها به درازا انجامد

حالا بغض و لقمه های شام آقا غلام
به حناق بدل می گردد
تو از معشوقه های دگرت حرف می زنی
و من تمام زنانگی ام را فرا می خوانم
تا حسادت در من شکل نگیرد
نمی گیرد...

لذت به تو اندیشیدن را
می توان تقسیم کرد
بین من و آنها،اما
دریغ می کنی
می بخشی و می ستانی
هر دم،پی در پی
کوچکترین دلخوشی هایم را

(_می دانی دریا،دچار روزمرگی خواهیم شد!
_
سکوت

_
اگر دخترخوانده ام شوی از پنجره ای دیگر نگاه خواهم کرد
_
مبهوت)

تو آن بریده نوری
که از باریکترین شکاف میان دیوار و پنجره
به خانه ام تابیده ای
خانه تاریک است
تاریکترش نکن فرمانده


این روزها
هر چه کار می کردم

پولش را
در پستوی خانه پنهان می کردم
تا به دیدارت بیایم
می دانی؟!
برای چشمانت زندگی می کنم

رو به دیوار نشسته ام
و دود سیگار را تا آستانه ی خفگی می بلعم
و بدون آنکه ذره ای چانه ام بلرزد
اشک می ریزم

(_چرا گریه می کنی؟
_
ندانم
_
دلت گرفته؟
_
نه)

ناله و شیون نمی کنم
فقط اشک می ریزم
گریه نمی کنم
من تحمل می کنم
این اشک ها قطره قطره تحمل است
که لبریز می چکد از کاسه ی صبرم
من کم نیاورده ام

من دوست دارم که با تو بخوابم
پی در پی
خود را به تو زنجیر کنم

(_چرا مرا نمی بوسی؟
_
نمی دانم)

در این هم آغوشی
شه وت نقطه ی افول است
و اوج گرایش من به چشمانت
از عشق نشات می گیرد


من معشوقه ی بی سر و سامانت
دیگر مثل گذشته ها
متفاوت راه نمی روم
نمی نشینم
نمی خوابم
عینک روشنفکری ام را
به چشم نمی زنم

من شعرهای خودم را هم
به یاد نمی سپارم
و هنوز شماره تلفن تو را
از بر نکرده ام

من معمول تر از هر کسی کتاب می خوانم
فیلم می بینم
موسیقی گوش می دهم
و برای چشمانت
سرسختانه زندگی می کنم

من در خانه ای معمولی
فکر های معمولی می کنم
و به نیچه و کافکا و هدایت
معمولی نگاه می کنم

من معمولی می نویسم؟؟

(تو چرا از هیچ چیز تعریفی نداری؟)

و از هیچ چیزی تعریفی نمی کنم
معمولی با تو سک س می کنم
و معمولی خودکشی می کنم

من معشوقه ی معمولی ات
که تنها قادرم
متفاوت عشق بورزم
وفادار بمانم
دست از تو بر ندارم
و تو را
متفاوت از هر زنی
دوست بدارم

همین...

خوانش شعر با صدای شاعر(دریا موسوی)

 

لينك مطلب | نوشته شده در هفتم شهریور 1386 ساعت 10:36 توسط دریا موسوی(prometheus) |