
|
زندگی با خاطره ی چشمانی ، دستان معصومی ، لبهای نیمه باز از جوانی.
اکنون که چند روزی از سر آمدن مدت مقرر می گذرد نمی دانم چگونه تحمل کرده ام این عذاب دمادم را.
تمام مدت ، تمام این رنج مرتب را به تو اندیشیدم .
هر چند در ذهنم تصویرت کدر شده بود اما هنوز می توانستم نفوذ برق نگاهت را در قلبم حس کنم.
آخ ... چه شیرین می خراشد احساسم را. روحم را . و جای دستان تو خالی است برای التیام بخشیدن به زخم های درونم .
بعد از مدتها اکنون با لرزش دستانی که نمایانگر قلبم است می توانم چند خطی بنویسم .
سیگار... دود سیگار را دوست داشتم . چرا که برای لحظه ای دنیا را جلوی چشمانم می پوشاند .
اکنون باد را دوست دارم که برای هیمشه هر چه مه است را از جلوی چشمانم کنار می زند . تا بتوانم پشت همه ی ناگواری ها تو را ببینم.
رنج ها کمین کرده اند منتظر رسیدن من . می دانند من سالهاست دل به دریا زده ام . میروم میان دردها ، رنج ها ، عذاب ها . و عبور می کنم . زخمی . خسته . تنها.
و اکنون با یقین از تنهایی خویش ، خیالم را آسوده می کنم به این دل خوشی که دیگر تنها نیستم .هر چند من یقین دارم که تنهایی با من زاده شده .
حتی اگر پس از سه سال مطمئن باشم که صمیمی ترین چشمان عالم در من می نگرند .
حتی اگر بدانم که خودی ترین دستان عالم تکیه گاه من است.
حتی اگر بدانی که چقدر ، که چقدر به تو نیاز دارم چون دوستت دارم .