
|
گفتم دیگر حرفی نخواهم نگاشت . بس که اندک اند ناگفته ها و بسیارند نشنفته ها!
اندک اندک دیدم "حرفهای دلم" به "درد های دلم" تبدیل شده است.
هی دریغ… درد هم که گفتن ندارد . نوشتن ندارد. باید تحمل کرد و سر به مهر نگاه داشت.
مدتی است حس می کنم در روح فلسفه ام و در روح اجتماعی ام شکاف عمیقی ایجاد شده است
دلم کتاب فلسفه می خواهد . دلم کتاب جامعه می خواهد.
دلم عجیب چیزی می خواهد . کاغد . خودکار … آه نمی دانم
من باید در تنهایی خویش حروف "درد " را هجی کنم
یا شاید باید در درد های درونم " تنهایی " را هجی کنم.
من باید ….
من باید بروم
من باید با_ خودم و خویشتنم _ از اینجا برویم رو به سوی نمی دانم کجا!!
دریا