
|
این آخری ها فقط آرزو می کنم ای کاش می شد من می رفتم جایی دور و تنها زندگی می کردم.
نه کسی نه آشنایی نه دوستی و رفیقی و نه همدم و هم نفسی.
هر روز که می گذرد آرزوهایم کوچکتر و شخصی تر می شوند.
هر روز که می گذرد هدف هایم و آرزوهایم انفرادی تر می شود.
دیگر به هیچ کس نیازی ندارم . و نمی خواهم داشته باشم.
مدت زیادی است دلم برای هیچ کس تنگ نشده است. برای هیچ کس دل نسوزانده ام.
با هیچ کس درد دل نکرده ام. برای هیچ کس اشک نریخته ام . هیچ کس را محرم نمی دانم.
اصلا انگار کسی نیست. اینها که اطراف من وول می خورند با من فرق دارند.
یا من آدم نیستم یا آنان. هر چه هست آنها شبیه به هم اند و با من متفاوت.
دوست داشم خانه ای داشتم در قله ی یک کوه بلند که هیچ کس به بلندای آن نتواند بیاید و دستش به من نرسد.
امروز تمام شکستنی های درونم را شکستم. هر چه بود ریختم بیرون. تمام آشغال های قدیمی را که در گوشه و کنار قلبم مانده بود ، تمام گرد و خاک خاطرات گذشته را از خوب و بد، پاک کردم. هر چه کاغذ و نوشته و دست خط داشتم از خودم و دیگران ریختم در آتش شومینه. خلاصه که الان فقط یک خانه ی خالی مانده که دیوارهایش از سنگ است و در آن آتش شومینه هنوز گرم و سوزان است. و دارد تمام هیزم های گذشته را می سوزاند. . آنقدر می سوزد تا تمام شود. خاکستر شود. و آن وقت من می نویسم:
" زیر خاکستر ذهنم باقی است آتشی سرکش و سوزنده هنوز"
دریا