
|
مدتی است دستم به قلم نمی رود
دلم برای غم های نمناکم تنگ شده است
من خواب دیده بودم . خواب یک اسب مست را
من آن شب شراب خورده بودم. از خود بی خود شدم و بی خود بودن هایم را گریستم
گریستم و دم نزدم و خاموش به انتهای جاده ی تاریک تنهایی نگریستم
من هنوز به آنجا خیره ام
هنوز مستم و می گریم و خرابم
و صبر کرده ام . یک عمر صبر کرده ام . این پیشه ی من است
باید صبور بود و تحمل کرد
من دوری اسب مستم را تحمل می کنم وتنهایی هایم را با هیچ کس قسمت نمی کنم
چیزی در من است که هرگز به کسی نگفته ام
چیزی در من است که می خواهد سر باز کند
پس از آن همه زیر باران خوابیدن ها
و عریان در خواب با اسب عشق بازی کردن ها
هرگز نتوانستم بگویم که من می خواهم ....
دریا